X
تبلیغات
دوست من سلام

دوست من سلام

تقدیم به خانواده ی عزیزم

نشانی

من نشانی از تو ندارم

 اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!

خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

 کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،

کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام!

 درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

 حریر غمش را کنار بزن!

 مرا می یابی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:38  توسط   | 

كودكي

کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می شد خواند، اما اکنون اگر فریاد بزنیم کسی نمی فهمد. دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم ((سکوت پر )) بهتر از ((فریاد تو خالی)) است، فکر می کنیم کسی هست که سکوت را بشکند. اما افسوس که انتظار بی فایده است آنقدر از گذشته ات سر افکنده ای که نمی توانی به آینده بیاندیشی وآنقدر صحبتهای نفس سر کشیدی که جایی برای خدا نگذاشتی آنقدر در زندگی ات دویدی که آخر سر هم بدهکار شدی چه شد که دل پاک آمدی و رو سیاه خواهی رفت؟ حال تویی و روزنه امید بخش پروردگارت اویی که سالهاست فراموشش کرده ای اما او باز هم تو را می خواهد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:2  توسط   | 

بسی گفتند دل از عشق بر گیر !

که: نیرنگ است وافسون است وجادوست!

ولی ما دل به او بستیم ودیدیم

که این زهراست اما... نوشداروست !

چه غم دارم که این زهرتب آلود

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که درهنگامه درد

غمی شیرین دلم را می نوازد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:3  توسط   | 

چشم انتظار

در کوچه های حسرت چشم انتظار یارم

پاییز سرد  و زردم   محتاج   یک   بهارم

خشکیده در دل من بی تو گل شقایق

پرپر شده وجودم از بس که بی قرارم

دیشب به خواب دیدم آشفته ای خرابی

آشفته ام خرابم تاب غمت ندارم

شاید به احترامت امشب بمیرم از غم

تا باورم کنی که مجنون جان نثارم

می خواستم که ای کاش بر باد رفته بودم

از یاد رفته ام من این است آه و زارم

بر من نوشته بودی تنها خدا نگهدار

اما هنوز مانده دردت به یادگارم

از رفتنت نوشتم آتش گرفت شعرم

شد مرثیه غزلها گویا که سوگوارم

حالا گذشته ها را ای ناز من رها کن

بازا به پیشم اکنون عمری در انتظارم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:33  توسط   | 

دلم براي كسي تنگ است.......

دلم برای کسی تنگ است

 که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریا می دوخت

و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند

 دلم برای کسی تنگ است

كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد

 و پری دلم را با وجود خود خالی

دلم برای کسی تنگ است کسی که بی من ماند کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است

 که بیاید و به هر رفتنی پایان دهد

 دلم برای کسی تنگ است

 که آمد رفت ...... و پایان داد

کسی .... کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:10  توسط   | 

انسان دو قلب دارد

انسان دو قلب دارد

قلبی كه از بودن آن با خبر است و قلبی كه از حضورش بی خبر.
قلبی كه از آن با خبر است همان قلبی ست كه در سینه می تپد
همان كه گاهی می شكند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است كه عاشق می شویم
با این دل است كه دعا می كنیم
با همین دل است كه نفرین می كنیم
و گاهی وقت ها هم كینه می ورزیم...


اما قلب دیگری هم هست.قلبی كه از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینكه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شكند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود


زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملكوت می رقصد

این همان قلب است كه وقتی تو نفرین می كنی او دعا می كند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب كار خودش را می كند
نه به احساست كاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی كه از بودنش بی خبرند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:14  توسط   | 

روزگار...

دلم گرفته اسمون

 نمی تونم گریه کنم

شکنجه میشم از خودم

نمی تونم شکوه کنم

 انگاری که کوه غصه ها روی سینه من اومده

 اخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

 دلم گرفته اسمون

از خودتم خسته ترم

توی روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

 حتی صدای نفسم

 میگه که توی قفسم

من واسه اتیش زدنت یه کوله بار شب بسم

 دلم گرفته اسمون

یکم منو حوصله کن

منو کردی روزگار یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی میگیرن

عقربه های ساعتم

 برگه تقدیر میکنه لحظه به لحظه لعنتم

اهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

 نچرخ تا اروم بگیره یه ادمه شکسته تر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:8  توسط   | 

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کرد

م تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم

و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم

تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت

را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باش

که مرهمی شود برای دلتنگی هایم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 16:55  توسط   | 

بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من

بیا با من به شهر عشق رو کن خانهاش با من

نگو دیوانه گو زنجیر گیسو را زهم وا کن

دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من

بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم

اگر مویت به رویت شد پریشان شانه اش با من

نگو دیگر به من اندر دل آتش نمیسوزد

تو گرمم کن به افسونت گرمی افسانه اش با من

چه بشکن بشکنی دارد فلک بر حال سرمستان

چو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من

در این دنیای وا نفسای بی فردا

خدایا عاشقان را غم مده شکرانهاش با من

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:2  توسط   | 

مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته ، بر درمانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پراحساس و خیال است و سرور

مهربانم این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:53  توسط   |